من یک شرقی ام!
یحیی مقدسان
من یک شرقی ام. پس چگونه، ابژه ای به نام «غرب» را با وسعت همه آدم هاش در گستره تاریخ، فرهنگ، تمدن و جغرافیایش برایتان معنا کنم؟! وقتی هیچ دو انسانی حتی در یک حس بینایی خود، مفهومی از اشتراک درنمی یابند، شناخت و تعریف موجودی به نام غرب، که گستره وجودی اش تا زئوس یونانیان ریشه دوانیده است، فراتر از مقاله و نوشتار و درس است.
من، نه غرب رفته ام، تا برایتان از بهشت خدا بر روی زمین بنویسم؛
نه غربی ام تا بتوانم «انسان»ی را که هگل، آخرین متافیزیسین غرب، مترادف خدا و آزادی قرار داد، معنا کنم؛
و نه اهل ترجمان و گفتمان تمدن غرب و شرق ، تا برایتان از کاستی ها و نارسایی هایش گلایه کنم و از انسان و خودآگاهی اش، به معارف ناب توحیدی برسم.
من یک شرقی ام.
من، در کوچه هایی کودکی ام را زمین خورده ام و با پایی خونی گریسته ام، که بعد از نیم قرن، هنوز هم هیچ شباهتی به کوچه های سنگفرش خیابان مونتین پاریس ندارد...
پس چگونه، ابژه ای به نام «غرب» را با وسعت همه آدم هاش در گستره تاریخ، فرهنگ، تمدن و جغرافیایش برایتان معنا کنم؟! وقتی هیچ دو انسانی حتی در یک حس بینایی خود، مفهومی از اشتراک درنمی یابند، شناخت و تعریف موجودی به نام غرب، که گستره وجودی اش تا زئوس یونانیان ریشه دوانیده است، فراتر از مقاله و نوشتار و درس است.
با این همه، باز برایتان از معنای غرب خواهم گفت. از معنایی که در چند واژه فارسی خلاصه می شود:
از سوی دیگر، هنگامي كه صحبت از غرب شناسي مي كنيم، غرب های متعددی پیش رو قرار خواهند گرفت. در ادبيات، علوم، سیاست، جغرافیا، فرهنگ و دیگر رشته ها، كلمه غرب به معناي مختلفي به كار مي رود.
مثلا در معناي جغرافياي كلمه، از اروپا تا آمريكا غرب محسوب مي شود و از ژاپن تا آفريقا شرق قلمداد مي شود. سياسيون، كشورهاي نظام كمونيستي را كه در اتحاد با رژيم شوروي سابق بودند بلوك شرق مي ناميدند. صرف نظر از مكان جغرافيايي، كشورهاي بلوك غرب نيز كشورهاي متحد آمريكا هستند كه نظام ليبراليستي كاپيتاليستي را پذيرفته اند.
یا اینکه غرب و شرق داراي معاني تمثيلي عرفاني نيز هست. در آنجا منظور از غرب، ظلمت و دور افتادن در تاريكي هاي نفساني و دوري از حقيقت است و شرق طلوع حقيقت و تجلي انوار الهي بر رهرو راه حق.
متفکرانی در تبيين ماهيت غرب معتقدند که وقتی ميگوييم «غرب استعمارگر»، «غربزدگي»، «فلسفه انسان مدارانه غرب»، «غرب سرمايه دار» و ...، از آن گويي، طبيعي كلي را اراده ميكنيم كه غرب نشينان افراد و مصاديق آنند و يا هويتي عظيم و موجودي سهمگي را مجسم ميكنيم كه غربيان اجزاء و اندامهاي آنند. "غرب" رفته رفته براي خود كسي و چيزي شده است، صورت و مادهاي، وجود و ماهيتي پيدا كرده است. اوصاف و اعراضي هم بر آن بارشد، و همه كنكاشها معطوف آن شده است كه اعراض لازم و مفارق و اوصاف ذاتي و غرضي آن، از هم بازشناخته شوند و جوهر و حقيقتا "غرب"، عريان و رسوا، بازنموده و صيقلي شود و اين موجود شگرف وهم انگيز، تعريف و تحديد گردد. اینگونه می شود که نزاع بر سر تبيين ماهيت "غرب" بالا گرفته است.
بررسي تعاريف درباره هر مفهومي ـ و از جمله مفهوم غرب ـ محقق را در شناخت دقيق تر و بهتر آن مفهوم مدد ميرساند و گستره معنايي آن را پس از تعيين مرافقت و مفارقت معرف ها مشخص ميكند و در نهایت، مؤلف را به تعريف جامع و مانعي از مفهوم مورد نظر ميرساند.
ضمن آنكه بايد به یاد داشته باشیم، اين تعريف نيز مانند همه تعاريف و مطالعات علوم انساني و اجتماعي، جداي از دستگاه مفهومي و ديدگاه هايمعرفتی نميتواند مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد. به بيان ديگر هر تعريفي از مفهوم غرب متضمن نوعي بينش و نگرش نسبت به جامعه غرب و غربيان است و اين بينش و نگرش به جامعه غرب نيز در گرو ميزان شناخت و درك سوابق تاريخي و نمودهاي عيني ـ ذهني موجود در زندگي غربي ميباشد.
با این توضیح روشن است که بیان تعریفی از چنین مفهوم گسترده ای تا چه اندازه مشکل و گاه ناشدنی خواهد بود. آندره گمبل در اين خصوص چنين مينويسد:
«حتي آشكارترين مسأله، يعني مرزهاي جغرافيايي غرب نامشخص است. آيا اين اروپاست كه به اين امر تمايل دارد؟ آيا بايد روسيه و لهستان را نيز جزو اروپا بدانيم؟ يا تنها (غرب) شامل اروپاي غربي است؟ آيا اروپاي غربي شامل آلمان، اسپانيا و يونان ميشود؟ آيا سرزمين هاي خارج از اروپا كه در آن اروپاييان سكنه غالب اند (خصوصاً اِمريكا) نسبت به اروپا بيگانه محسوب نميشوند؟ به نظر ميرسد محدود كردن واژه غرب به اروپا، امري سليقه اي است، زيرا امروزه شاهديم كه غرب يكسري اتحادهاي نظامي و سياسي را كه از طريق اروپا به اِمريكاي جنوبي و از طريق خاورميانه تا ژاپن و استراليا گسترش مييابند، ايجاد نموده است».
اما آنچه ما از غرب مراد مي كنيم گویی ترکیبی از غرب فرهنگی و تفکری و غرب جغرافیایی و تاریخی است.
در وهله فرهنگی و اندیشه ای، مرادمان از غرب، نوعي نگاه و توجه به عالم و آدم است كه در تاريخ معاصر به وجود آمده و در واقع اين امر مشتركي ميان تمام فرهنگ ها و تمدن ها در طول تاريخ بوده است كه هر كدام داراي نوعي تشخص و نوعي نگاه و زاويه ديد منحصر به فرد به عالم هستند. آنچه ما امروزه غرب مي ناميم، غرب معاصر مدرن، كه با رنسانس در غرب جغرافيايي (اروپا) پديد آمده و داراي پيشينه تاريخي در تمدن هاي ديگري مثل يونان باستان مي باشد و در مجموع با عنوان كلي فرهنگ و تمدن غرب ناميده مي شود نيز داراي همان تشخص خاص است كه به نوعي تمام فرهنگ ها و ملل مختلف را تحت نفوذ قرار داده است. از همين روست كه مي توان گفت غرب، نوع نسبتي است كه انسان غربي معاصر، خارج از محدوده جغرافيايي، با عالم و آدم خارج از خود برقرار نموده است. از جمله ويژگي هاي خاص اين تشخص غرب كه آن را از ساير فرهنگ ها و تمدن هاي موجود و يا تاريخي غير از آن ممتاز مي نمايد، در ظاهر كنار گذاردن آموزه هاي ديني و وحياني و رويكردهاي غيب انديشانه از ساحات مختلف زندگي بشر است؛ يعني برعكس آنچه به عنوان شرق ناميده مي شود كه عمدتا در ظاهر و سطح هم گرايش و حضور مفاهيم و مناسبات وحياني و نگاه غيب انديشانه را حفظ كرده است.
هر چند جاي اين موشكافي نيست اما در نگاه عميق تر بايد گفت كه اختلاف و تمايز غرب و شرق در واقع در نوع برداشت از آموزه هاي ديني و نوع نظام معنايي است كه غرب به خود گرفته و بر اين مبنا فرهنگ، تمدن و انسان جديدي را در عالمي مدرن شكل داده است، نه در رويگرداني كامل از دين و وحي. دليل اين امر هم آن است كه هيچ بشري و هيچ فرهنگي و هيچ اجتماعي خارج از مفاهيم و نظام معنايي كه زندگي او را پوشيده است، نيست اما نوع رويكردها به آن و مختصات آن متفاوت است. اين تفاوت نيز به نوبه خود آثار فوق العاده اي به همراه داشته است. از اين روست كه مي توان به جد گفت وقتي سخن از شرق و غرب مي گوييم منظور ما دو نوع طرز تلقي مختلف از عالم است كه دو نوع تاريخ و تمدن متفاوت را توليد و يا باز توليد مي نمايد.
حال اينكه چه چيزهايي در بستر تحولات تاريخي و اجتماعي و حتي انفسي در قرون گذشته غرب باعث اين تشخص و صفات خاص و تبعات آن گشته است و ماهيت آنها چيست، سخنی است که در اینجا مجال گفتگوی آن نیست.
اما نگاهی آمیخته با تمدن و تاریخ به غرب، مولفه های مخصوص به خود را دارد.
اولين نكته در اينجا آن است كه غرب به عنوان مفهومي تمدني از زواياي گوناگون قابل بررسي است و مي تواند داراي حيثيت هاي متفاوت و در عين حال يك بستر تفكري واحد باشد. اولين و مهمترين مقدمه لازم براي مباحث غرب شناسي و آشنايي با آن به نحو كاربردي و موثر، داشتن دورنمايي تاريخي و روايي از غرب است و پاسخ به اين سوال اساسي كه در عالم انديشه و در عالم زندگي واقعي آيا نوع غربي بودن و شرقي بودن از يكديگر كاملامتمايز هستند به گونه اي كه لازم است آنها در مقابل هم تلقي شده و يا حداقل به عنوان دو امر جداگانه مورد بررسي قرار گيرند. به همین منظور ارائه شناختي اجمالي و گذرا نسبت به غرب از منظر تاريخي حائز اهمیت است، چرا كه یکی از مهمترین مولفه های در آشنايي با هر موضوعي مي تواند نگاه تاريخي و آشنايي با سابقه تاريخي آن باشد.
از آنجا كه همه پديده هاي اجتماعي زمان مند هستند، بلاشك غرب نيز در ظرف زماني خاصي مي بايست شكل گرفته و قوام يافته باشد. ممكن است اين انتقاد وارد باشد كه غرب به عنوان يك كل و مجموعه به هم پيوسته با ماهيتي روشن در كنه معني خود متناقص است. در اینجا مي پذيريم كه غرب يك مجموعه از عناصر مادي و غيرمادي است كه داراي شيوه اي از زندگي اجتماعي و تمدني خاص است و عجالتا از آنچه شرق يا زندگي شرقي مي ناميم جداست. پس از بعد تاريخي قابل بررسي و شناخت مي باشد، ضمن آنكه همه اين مقولات قابل تجزيه و تحليل جداگانه و مستقل خواهند بود.
دراين بخش سوال اصلي اين است كه غرب از چه زماني غرب شد؟ در واقع سوابق تاريخي آن كدام است؟ ديگر اينكه غرب از چه زماني به عنوان يك تفكر و محصول فرهنگي ويژه، قوام يافت؟ مباني و بنيانگذار پايه¬هاي تمدن غربي با كدام نگرش قابل شناخت است؟ تمدن غربي داراي چه دوران هاي تاريخي بوده و در هر دوران چه ويژگي هاي فرهنگي بر اين تمدن سيطره داشته است؟
آندره گمبل معتقد است مورخان اروپايي تلاش كرده اند تا تمدن سه هزار ساله غربي را با ريشه دوگانه اش در تمدن هاي يوناني و روم باستان از يك سو و مذاهب يهوديت و مسيحيت را از سوي ديگر نمايان كرده، به گونه اي افراطي نشان دهند كه اين فرايند تاريخ است كه بخش عظيمي از ميراث سنت تفكر اجتماعي وسياسي غرب را به ديگر نقاط منتقل كرده است. به زعم وي يكي از ويژگي هاي مشترك اين گونه تفاسير، تفسير تاريخي غرب به سه بخش باستان ، مياني و جديد است.
تاريخ باستان، مبدا كلاسيك تاريخ اروپا تا سقوط امپراتوري روم در قرن پنجم ميلادي است. تاريخ مياني(وسطي) عصري است از اعصار تاريك پس از سقوط روم كه شامل تاريخ دولت هاي فئودالي اروپا تا پايان قرن 15 و16 ميلادي مي شود. سپس با انقلاب علمي قرن هفدهم و روشنگري قرن هجدهم ادامه مي يابد تا اينكه بالاخره با انقلاب كبير فرانسه در سال 1789 و انقلاب صنعتي به اوج خود مي رسد. اين حوادث زمينه را براي آنچه قرن اروپايي و قرن آزادي و و پيشرفت مي نامند مهيا كرده كه طي آن تفكرات، فنون و حكومت هاي سياسي غربي در سراسر جهان گسترش يافتند.
از دید گمبل، تاريخ نويسان اروپايي كمك زيادي به اين انديشه كرده اند كه «راه بي همتاي توسعه» تنها در جهان غرب رخ داده و برتري تكنولوژيكي و مادي دولت هاي غربي در عصر حاضر نشانگر يك نوع «برتري فرهنگي واخلاقي» تمدن غربي نسبت به ساير تمدن هاست. چنين ديدگاهي با نگرش يك بعدي، هم پيشرفت هاي مادي ، تكنولوژيكي و علمي موجود در غرب را محصول تمدن هاي باستاني خود قلمداد كرده و هم وقايع تاريخي متاثر از تمدن ساير ملل و اقوام غير غربي و از جمله شرق را در تكوين تمدن غربي ناديده مي گيرند و براين باورند كه تمدن هاي باستاني در آن سرزمين همراه با دين مسيحيت وجود چنين تمدني را ميسر كرده است.
عده اي از صاحب نظران، غرب را از زماني به عنوان يك تمدن ويژه مي شناسد كه تحولات اساسي در نحوه تفكر و شيوه زندگي اروپایيان رخ داده است و آن نيز مرهون تحولات عصر رنسانس است. در واقع غرب، آن نحوه نگاهي به هستي وعالم و آدم و مناسبات آنها با هم است كه از رنسانس به بعد در آن ظرف جغرافيايي تكوين يافته و باليده، و نوعي شيوه زندگي را به بار آورده است كه به زور سيطره تكنولوژيكي، كه از آن زمان به بعد درغرب جغرافيايي فراهم آمده است، در حال جهاني شدن است و همه جهان را يك شكل مي كند. از اين منظر نوعي از تفكر و ديدگاه نسبت به امور فلسفي، ديني و اجتماعي از دوره رنسانس به بعد با پيشرفت هاي تكنولوژيكي پايه و اساس مفهوم غرب را تشكيل مي دهد. بي علاقگي به اتصال همه جانبه فرهنگي با ملل شرقي و ازجمله تمدن اسلامي يا آسيايي حاصل خود بزرگ بيني و برتري فرهنگي و اخلاقي است كه فرد غربي در برابر غيرغربيان داشته و عامل اصلي آن را مي بايست در جدايي از تمدن مسيحي و دين باوري آنان دانست. به بيان ديگر تمدن غربي برپايه دين مسيحيت قوام نيافته بلكه برخلاصي و جدايي از دين بنيان نهاده شده است. دوري از امور معنوي و ورود ارزش هاي مادي در فرهنگ اروپاييان نتيجه اش اغراق در خودباوري و حقير شمردن ديگر تمدن ها بوده است.
اعتراف به وجود تمدني بزرگ يعني تمدن شرقي در برابر غرب را نظريه پردازان و تاريخ نگاران غربي بيان كرده اند و حتي تكوين تمدن غربي را مرهون تمدن و فرهنگ شرق دانسته اند. اما به گونه اي ديگر و به شيوه اي پيچيده، تمدن شرقي را تحقير مي كنند و معتقدند كه نقش فرهنگ آسيا و تمدن شرق در تاريخ پايان پذيرفته است. اين نوع نگرش به تاريخ تمدن هاي شرق و غرب نوعي ديگر از تحريف تاريخ، و پوششي بر همه دغدغه هاي روشنفكرانه و رهايي از بي هويتي غربي است و لذا بعيد نيست كه « آسيا را دوران جواني اروپا » مي خوانند و از اين منظر آسيا به مثابه انساني پير و فرتوت است كه هيچ رمقي برايش باقي نمانده است. از اين جهت انسان غربي ، انسان ديگري است كه تعالي و فرهنگش برپايه فرهنگ و تمدن يوناني بنا شده است. در اروپا عقل بشري و آزادي ، رهبري فرهنگ ها را به دست گرفت و با اصلاحات مذهبي و روي كارآمدن پروتستان ها پيشرفت هاي علمي و عصر منورالفكري تاريخ به پايان خودرسيد. با انقلاب فرانسه عقل بشري و آزادي به پيروزي رسيدند و از آنجا بود كه بشر سرنوشت خود را به دست گرفت و قوانيني را كه خود مي خواست وضع نمود.
برخلاف آنچه صاحب نظران غربي مطرح مي كنند، به لحاظ تاريخي تكوين تمدن غربي مرهون انفكاك فرهنگي يا شيوه زندگي نويني است كه جداي از فرهنگ سنتي ديني شكل گرفته است.
اما همچنان كه مارتين برنال معتقد است، هويت جامعه غربي حتي در امور مادي و علمي اش، وام دار تمدن شرقي است؛ زيرا شكل گيري تمدن غربي را بايد در برخوردهاي اروپاييان با ديگر سرزمين ها مورد مطالعه و مداقه قرار داد تا دوره هاي مختلف آن بازشناخته شود. با این توصیف، آنچه به وضوح از مطالعه تاريخ غربي به دست مي آيد اين است كه بزرگترين اسطوره هاي فرهنگي و ديني غرب متعلق به اديان الهي شرقي است. حتي مذاهب و دين مسيحيت را نمي توان جداي از معارف ديني درشرق دانست و اتفاقا اتصال معارف الهي و ديني حتي در دوره سلطه كليسا بر جوامع غربي از طريق همين دين بين اديان الهي شرقي و غربي برقرار است.
پس طبق برخي نظرات، غرب را مي توان تا اندازه اي تافته جدابافته¬اي انگاشت كه مجموعه اي از شرايط ذهني و عيني پس از قرن هفدهم آن را پديد آورد. اين مجموعه شرايط، هم در برگيرنده به اصطلاح عناصر زيربنايي بود و هم عناصر روبنايي. در سطح زيربنا تغييرات زير به وقوع پيوست:
الف. مركزيت يافتن شهر يا بازار غيرمشخصي همراه با اشكال ارتباط و همبستگي ويژه حيات شهري.
ب. به وجود آمدن سازمان اجتماعي جديد براي كنترل وسيع نيروهاي انساني و مادي براي عمل در يك جامعه اي كه بخش ها و نهادها در آن تفكيك شده ولي به هم مرتبط اند.
ج. تقويت و تحكيم سيستم اقتصادي، سياسي و حقوقي جديد مبتني بر نظم قانون مدار منطقي، موازي آنچه علم جديد ترسيم كرده، با فاصله گرفتن از نظم شخصي و خان فئودالي.
در سطح روبناي فكري و فرهنگي، الگوهايي نظير عقل گرايي، تجربه گرايي، عقيده به قانون، اصالت عمل، كوشش و ديانت اين جهاني، شك گرايي و اقتدار و سنت، فردگرايي و عام گرايي (جامعه گرايي) مسلط شدند.
بنابراين، غرب از بعد تاريخي و ازديدگاه صاحب نظران غربي و شرقي با هرگونه تمايل و نگرش نسبت به جامعه غرب، به مجموعه اي از كشورهاي اروپايي (بخصوص اروپاي شرقي) اطلاق مي شود كه داراي مولفه هاي مشخصي مي باشد. اين مولفه ها كه ما را در تعريف بهتر مفهوم غرب ياري مي رسانند عبارتند از:
1. غرب داراي تمدن سه هزار ساله است .
2. تمدن غرب ريشه در تمدن هاي يوناني و روم دارد.
3. تمدن غرب ريشه در مذاهب مسيحيت ويهوديت دارد.
4. غرب داراي دوره مشخص تاريخي باستان ،ميانه و جديد است.
5. انقلابات صنعتي و اجتماعي ،غرب را از منظر مادي ومعنوي خودساخته كرده است.
6. قوام هويت غربي بر پايه آ زادي انسان از همه تعلقات مادي وغيرمادي.
7. برتري ارزشي واخلاقي تمدن غربي نسبت به ساير تمدن ها.
8. تمدن غرب ريشه در عصر رنسانس دارد.
9.تمدن غرب تا قبل از رنسانس وامدار تمدن شرق است.
10. استيلاي ديدگاه زواد پرستان برتفكر اروپاييان از قرن هجدهم به بعد پايه تمدن غربي است.
11. جدايي ازدين مادي گري و دنيا پرستي وجه غالب تمدن غربي است.
12. انسان در شرق متولد ودرغرب به خود آگاهي مي رسد.
13. وجه افتراق دو تمدن غربي و شرقي اومانيسم يا انسان مداري غربي است .
* برخی از مطالب تاریخی این نوشتار، از کتاب «غرب در جغرافیای اندیشه»، نوشته «مجید کاشانی» آورده شده است.