یک هزار و صد سال انتظار برای چه؟!
با باز کردن و ورق زدن و خواندن کتاب بود که افق جدیدی به روی من باز شد و سؤالهای من لباس جواب را به تن خودش دید و من را به آرامش بعد از طوفان سؤالها دعوت کرد با مروری بر مطالب آن بود که فهمیدم مشکل ما این هست که به انسان در محدوده این هفتاد سال دنیا نگاه میکنیم بنابراین هدف انسان را در همین محدوده دنبال میکنیم.
توی اتاق مدیر مؤسسه نشسته بودم که لوحی توجهام را جلب کرد. روی لوح نوشته شده بود: «همایش یک هزار و صدمین سال تولد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف».
با یک حساب سرانگشتی به خودم گفتم یعنی یک چیزی حدود سیصد و هشتاد ـ نود هزار شب و روز داره میگذره و شیعه منتظر یک موعود هست ولی معلوم نیست این رقم تا چند سال یا چند هزار سال دیگر ادامه داشته باشه.
مگه این موعود چه خصوصیت چه ویژگی یا چه هدفی داره که اینقدر شیعه را متمایز کرده و یکی از پرنشیب و فرازترین و خونبارترین تاریخها را به خودش اختصاص داده و این موعود کیه که هیچ مذهبی منکر وجود و ظهورش نیست ولی مصداق کامل، نورانی جاری و پویای اون توی مذهب تشیع ظهور کرده و شیعه و شیعیان را با زندگی گره خورده به شهادت آن هم برای پاسداری از این شخصیتی که غایب از نظرهاست پیوند زده؟
سوال بعد این که هدف او چی هست که توانسته اینطور پویایی و زندگی و حیات راحتی در لحظات جان دادن به انسان هدیه بدهد؟
اینجا هست که باید بگویم ما اگر بتوانیم هدف این انسان موعود را بفهمیم به بسیاری از سوالات و مجهولات دیگر هم دست خواهیم یافت ولی آیا واقعا او چیست؟
آیا او میآید تا من و ما و میلیونها فقیر و گرسنه جهان را سیر کند زندگی ما را تامین کند؟ یا میآید تا این ظلمها را برداشته و عدالت و مساوات را میان همه انسانها ایجاد کند یا ...؟
ما اگر کمی فکر کنیم و اندکی سنجیده به قضیه نگاه کنیم در نگاه اول چیزی که مسلم است این که او برای من و ما میآید پس در مرحله اول باید گفت هدف او من و ما هستیم. اینجاست که سوال باید روند دیگری پیدا کند؛ چراکه این من و ما یعنی انسان است، که باید تکلیف خود را با زندگی و هدفش را از زندگی و توقع خود را از او مشخص بسازیم.
چرا که هدف او با ساختار و هدف انسان هست که گره میخورد و وقتی او میآید تا این انسان را به سرانجامی برساند. این سرانجام هر چه باشه، مهم اینه که ارتباط مستقیم با انسان دارد نه چیز دیگه. پس باید پرسید:
آیا این انسان با این همه امکانات و سرمایههای عظیم برای چه هدفی پا به این دنیا گذاشته است؟
آیا آمده تا چند صباحی را به خوشی و عیش سپری کند و از این همه امکانات خود در راه رفاه خود بهره گیرد؟! یا از این همه میخواهد در راه رسیدن به عدالت کمک بگیرد تا همه در سایه عدالت و مواسات به زندگی خود ادامه بدهیم یا سیر تکاملی را در پیش بگیرد یا ...
هدف هر کدام از اینها که باشد احتیاج به این همه سرمایه و امکانات نیست چرا که یک حیوان بدون داشتن هیچ یک از این سرمایهها حتی با رفتن به سمت کشتارگاه هم خوش و سرحال قدم بر میدارد و در رفاه به سر میبرد حتی اگر هدف عدالت باشد هم نیاز به این همه نیست چون زنبور عسل در اجتماع کندوی خود با عدالت اجتماعی زندگی را سپری میکند در حالی که حشرهای بیشتر نیست و با استفاده از غریزه خود و نه بیشتر به این عدالت دست مییابد.
ولی اگر هدف انسان تکامل باشد، این سؤال خودنمایی میکند که وقتی این انسان در هدفی که دارد به کمال رسید بعد میخواهد چه کند؟
ولی اگر به راستی همه این اهداف در مقابل سرمایهها و عظمت این انسان عظیم کم و کوچک هستند چه هدفی میتواند همه استعدادها و امکانات و قدرتهای انسان اعم از غرایز و قوای جسمی فکری عقلی روحی و ... را به کار بیندازد و کم نیاورد؟
همه اینها را گفتم تا اشاره کنم به این که بر فرض که هدف انسان این چیزهایی باشد که اشاره شد، آیا خود انسان با عقل و فکر و استعدادهایی که دارد توان رسیدن به آنها را ندارد تا بخواهد سالها و قرنها انتظار یک انسان خارق العاده را بکشد که آن هم شاید بیاید و شاید نیاید که اگر عمر من کفاف نداده و نیاید در صورتی که هدفم اینها باشد، معنایش این است که به هدف نرسیده و ضرر کردهام.
من که با این سؤال و جوابها واقعاً کلافه شده بودم خیلی دلم میخواست هر چه زودتر به جوابی برسم و از این درگمی نجات پیدا کنم.
با همین سردرگمی و مشغله ذهنی بود که توی کتابخانه کتاب کوچکی را دیدم که با اسم «تو میآیی» جلوی چشمهای من خودنمایی میکرد. با باز کردن و ورق زدن و خواندن کتاب بود که افق جدیدی به روی من باز شد و سؤالهای من لباس جواب را به تن خودش دید و من را به آرامش بعد از طوفان سؤالها دعوت کرد با مروری بر مطالب آن بود که فهمیدم مشکل ما این هست که به انسان در محدوده این هفتاد سال دنیا نگاه میکنیم بنابراین هدف انسان را در همین محدوده دنبال میکنیم. در حالی که برای یک زندگی هفتاد ساله توی این دنیا این همه امکانات و استعداد لازم نیست چرا که میلیونها موجود دیگر هم در این دنیا بدون داشتن این همه دارند به خوبی و خوشی زندگی میکنند پس ما باید محدوده زندگی و هدف انسان را با توجه به دارییهای او رقم بزنیم. دقیقا مثل آنجایی که میخواهیم هدف از یک دوچرخه یا ماشین یا هواپیما را بگوییم باید به امکانات آنها نگاه کنیم چرا که مسلما یک دوچرخه با امکاناتی که دارد به هدف پرواز ساخته نشده همان طوری که یک هواپیما برای رفتن از این کوچه به آن کوچه ساخته نشده.
پس یک انسان هم مثل همان هواپیما برای زندگی توی کوچه پسکوچههای دنیا ساخته نشده و وقتی میتواند با به کارگیری استعدادهای خود به پرواز آن هم پرواز در دنیاهای جدید و بزرگتر ـ که این دنیا با تمام عرض و طول خودش در مقابل آن عوالم یک نقطه هم محسوب نمیشود ـ دست یابد آیا حیف نیست این همه را خرج رسیدن به دو کوچه پایینتر کند؟!
و نکته از همین جا شروع میشود که اگر انسان قصد اوج گرفتن به دنیاهای ناشناخته را داشته باشد دیگر نه تنها این امکانات زیاد نیست بلکه کم هم هست و نیاز به یک راهنما کاملا درک میشود تا پا به پای این راهنما از سیاهچالهای ناشناخته و هزاران هزار پیچ و خم راه نجات را پیدا کرد.
اینجاست که باید گفت خدایی که انسان را به این هدف ساخته و تمامی این امکانات را در اختیار او گذاشته ممکن نیست این کشتی را بدون کشتی بان و این دنیاهای ناشناخته را بدون رهبر و راهنما رها کرده باشد.
ولی چرا این راهنما را نمیتوان دید و از نظرها غایب است؟
جواب این سوال هم به جواب قبلی بر میگردد یعنی تا موقعی که طاغوتهای زمان انسان را در چاردیواری این دنیا محصور کنند و حکومت بر این دنیا را بخواهند قطعا از وجود این روشنگر و راهنما هراسان خواهند بود و هم چون فرعون میخواهند این روشنایی را در نطفه خفه کنند غافل از این که محبت خدا هر جایی ممکن است باشد و ظهور کند حتی در خانههای خودشان و جلوی چشمانشان.
از طرف دیگر انسانی که خود را بزرگتر از دنیا دید و دنیا برای او کم باشد دیگر راضی نشده و از نور این رهبر در هر شرایط و هر موقعیتی استفاده خواهد کرد و همین نور است که در پرتوی خود شیعه را قرنهاست که از دیگر مذاهب تمایز داده و خون حیات را در رگهای این تفکر جریان میدهد چراکه این انسانی که به زندگی در این دنیا قانع نشده و طالب بیشتر و بهتر باشد لاجرم برای رسیدن به یک زندگی جاودانی از زندگی نکبتبار این دنیای خود به راحتی میگذرد و برای حفظ و هدیه دادن این تفکر و امام و مذهب به دیگران از همه چیز خود مایه میگذارد چرا که حیات این امام را از وجود هر چیز دیگری حتی خودش هم ضروریتر میداند به عنوان مثال هنگامی که در زمان غیبت صغری محمدبن عثمان که نایب دوم امام زمان(عج) است میخواهد نایب بعدی را انتخاب کند افراد سرشناس و وکلای بزرگی که از طرف ایشان وکالت داشتند مانند احمد متیل و پدرش و ابوسهل نوبختی که یکی از بزرگترین افراد خاندان نوبختی و از وکلای طراز اول محمدبن عثمان و از دانشمندان آن عصر است حضور داشته و در همین حال حسین بن روح نیز که از وکلا میباشد در پایین پای محمدبن عثمان نشسته و منتظر اعلام نایب بعد میباشد.
حاضران که در ذهن تصور میکنند نایب بعدی ابوسهل نوبختی، از وکلای رده اول محمدبن عثمان است، با شنیدن جملات محمدبن عثمان تعجب میکنند.
چون محمدبن عثمان در جواب کسی که میگوید جانشین شما کیست جواب میدهد این حسین بن روح جانشین من است [و از این پس] میان حضرت صاحب الامر و شما وکیل و مورد وثوق و اطمینان اوست ...
پس از این جریان عدهای از ابوسهل نوبختی سوال میکنند چطور شد که امر نیابت به حسین بن روح واگذار شد و این امر به تو واگذار نشد؟
ایشان پاسخ میدهد: [اولا] ائمه علیهم السلام خودشان بهتر میدانند چه کسی را به این مقام انتخاب کنند و چه کسی را انتخاب نکنند [ثانیا] حسین بن روح [مردی بسیار رازدار است] و او مردی است که اگر امام را در زیر جامه خود مخفی کرده باشد و دشمن [او را به چنگ آورده] بدنش را با قیچی تکه تکه کند تا امام را نشان بدهد، او هرگز این کار را نخواهد کرد [و سرّ امام را فاش نخواهد کرد.]
این داستان همان داستان تاریخ ساز کردن و خونین کردن تاریخ شیعه است؛ چراکه وقتی انسانی با این طرز تفکر پیوند خورد، هیچ وجودی را برای رسیدن به جایی که در خور شأنیت یک انسان است جز وجود حجت خدا کافی نمیداند و برای حفظ حراست از این نگاه و مذهب و تفکر و امام از همه چیز خود میگذرد و اینجاست که دیگر نمیتوان گفت اگر عمرش کفاف ندهد یا بمیرد ضرر کرده چرا که در این راه مرگ و مردن خودش رسیدن به بهترینهاست و حفظ این نظام فکری و این امام امری است که از زندگی من هم حیاتیتر میشود چون حیات جاودانی من در حیات این فکر است.
بنابراین موعود نه تنها افسانهای و ساخته خیال یک اقلیت به نام شیعه نیست که حتی میبینیم آن قدر روشن و هویداست که انسان با یک نگاه ساخت بافت و تفکر انسانی هرگز نمیتواند او را انکار کند و بیحیات او هرگز نخواهد توانست خود را از این بنبست انسانی رها کند چرا که انسان بن موعود یعنی دفن انسانیت و تفکر شیعی یعنی حیات انسانی.