آيندهاي که غرب روايت ميکند...
یاسر آیین
مقصود اصلي اين نوشته چنين است که درباره شيوه تأثيرگزاري رسانهاي غرب بر فضاي زيستي ديگر تمدنها توضيحي ارائه دهد و از اينرو در کنار متن اصلي به مورد خاص هاليوود ـ به عنوان سينماي آمريکا و نقش آن در اين مسئله و در اين زمان ـ پرداخته شده است.
براي تحليل بازيگري غرب در جهان امروز، تبيين دو مسئله راهگشاست؛ نخست آنکه چه زمينههاي طبيعي، تاريخي و فرهنگي باعث ميشود تا بخش عمدهاي از زندگي مردمان جهان تحت تأثير تمدن غرب و درآميخته با مظاهر آن تمدن قرار گيرد. مسئله ديگر اينکه اين زمينهها چگونه به تصوير درميآيند و روايت ميشوند و همچنين براي پاسخگويي به مسايلي که در اين زمينهها سربرميآورند، از چه منابع و روشهايي استفاده ميشود. در واقع مقصود اصلي اين نوشته چنين است که درباره شيوه تأثيرگزاري رسانهاي غرب بر فضاي زيستي ديگر تمدنها توضيحي ارائه دهد و از اينرو در کنار متن اصلي به مورد خاص هاليوود ـ به عنوان سينماي آمريکا و نقش آن در اين مسئله و در اين زمان ـ پرداخته شده است.
زندگي مردمان دنياي امروز با بحرانها و مشکلات زيادي درآميخته که رفع تنها يکي از آنها به رؤيايي دوردست شبيه است. آلودگيهاي زيستمحيطي که دامنه خود را در دريا، خشکي و هوا گسترانيدهاند، کمبود منابع کافي براي مصرف که به فقري همهگير منجر شده است، بيعدالتيها و ظلمهايي که در سطوح گسترده رواج يافتهاند، جنگهاي هولناکي که از پي يکديگر ميآيند و به نابودي انسان کمر بستهاند، انحاي گوناگون خشونت که تنها بخشي از آن در چهره جنگها نمايان ميشود، بيمعنايي گستردهاي که از غفلت و بيتوجهي انسانها به اين امور حاصل شده است و در نهايت رسوايي طرحها و وعدههاي تکراري نجات که از سوي سياستمداران و حتي دانشمندان ابراز ميشود و به تاريکي فضاي موجود ميافزايد، بيش از پيش به اين احساس که ما به پايان زندگي نزديک شدهايم، دامن ميزند. در واقع زمانه اکنون از آن جهت با ادوار گذشته تاريخ متفاوت است که هيچ فرد و جامعهاي در جهان، در هر جايگاه و موقعيتي که قرار گرفته باشد، نميتواند زندگي خود را از هجوم بيامان مجموعهاي از بحرانها و مشکلات مصون بداند. درچنين زمينهاي نياز به نجات و منجي ـ که همواره در عمق جان آدمي وجود داشته ـ اوج ميگيرد و به عنوان گزينهاي يکتا براي فرار از شرايط موجود مطرح ميشود. ازاينرو گفتگو از نجات و نيل به شرايط بهتر از واقعيت کنوني شيوعي بيسابقه يافته و حتي سرگرميها و بازيهاي انسان امروز نيز از اين آرزو برکنار نميماند.
آموزهها و متون مقدس اديان و مکاتب، از ابتداييترين آنها که به خاموشي گراييدهاند تا نظاممندترين آنها که همچنان در صحنه ماندهاند، در ضمن گفتگو از آغاز زندگي و پايان آن که متضمن معناي زندگي است، به دورهاي اشاره کردهاند که در آن زندگي فروغ خود را از دست ميدهد و بلاها و فتنههاي عظيم بر انسان هجوم ميآورند و نيروهاي تاريکي، اهريمني و شيطاني در جهان سروري مييابند. اين شرايط بحراني که بهطور کلي در ادبيات فرجامشناسانه <آخرالزمان> ناميده ميشود، ازيک سو به عمق تاريکي و بيمعنايي و بينظمي زندگي اشاره دارد و ازسوي ديگر به پايان حيات ناسوتي بشر درطول تاريخ و آغاز زمانه و روزگاري جديد مربوط ميشود. در چنين زمانهاي که همهچيز وارونه شده و از شکل طبيعي و ايدهآل زندگي اثري به چشم نميايد، تمنا و تلاش مؤمنان و انسانهاي نيک که به صور مختلف تجلي مييابد، به مداخله تيروهاي خير و رحمت ميانجامد و اينچنين با غلبه بر دشمنان و تاريکيها، فرآيند نجات محقق ميگردد و زندگي معناي خود را بازمييابد. چنين نجاتي، بسته به نظامهاي ديني گوناگون، يا در اثر حضور شخصيتي آسماني که رهبري نيروهاي خير را برعهده دارد محقق ميشود و يا اينکه به واسطه همکاري جامعه مؤمنان در راه رسيدن به عصر ايدهآل به ثمر ميرسد که البته فرجامشناسي کتابمقدس در روايتهاي مسيحي و يهودي، اين دو سبک عمده نجات را دربرميگيرد.
در مقام تحليل و جمعبندي گرايش آخرالزماني سينماي آمريکا، ميتوان به فرضيهاي رسيد که براساس آن، همزمان با ايجاد زمينههاي فرهنگي در سطح جهان، هاليوود در حال شکلدادن و هدايت اين فضا به سوي روايت خاصي از نجاتشناسي مبتني بر کتابمقدس است تا از طريق کنترل اين جريان، به ترسيم مرزهاي هويتي و نيز ارائه راههاي نجات و افقهاي مطلوب خود دست مييازد. به ديگر بيان، در زمانهاي که زمينه پذيرش آثار موعودگرا و نجاتمحور به وجود آمده و ازاينرو امکان توليد و عرضه موفق آثار آخرالزماني بر اثر ساختارهاي ايجادشده افزايش يافته است، ابعاد ايدئولوژيک و جهتدار سينماي آمريکا فعالتر شده و درصدد است آنچنان که خود ميپسندد به اين نياز پاسخ گويد.
در واقع هاليوود در گرايش فرجامشناسانه خود به مثابه يک هنرمند عمل ميکند که با توصيف و ترسيمي که از جهان واقعيتها به دست ميدهد، نوعي زيباييشناسي که به تنظيم رابطه مخاطبان خود با جهان خارج ميانجامد، توليد ميکند. از آنجا که توصيف مقدمه تغيير است و بسته به تعريفي که از وضع موجود صورت پذيرد، زيربناي وضع مطلوب شکل ميگيرد، اين زيباشناسي که حاصل خلاقيت هنرمند است، براي او قدرت به وجود ميآورد و از اين طريق او ميتواند فکر، احساس و عمل مخاطب را از آن خود کند. مانند آنچه ادوارد سعيد در باب شرقشناسي بيان ميکند و معتقد است، در جريان شرقشناسي، شرق توسط غرب اختراع شد و در واقع شرقشناسي مجموعه تصوراتي است که هيچ ربطي به شرق واقعي ندارد. در واقع آنچه اتفاق ميافتد، ترسيم نقشه هويتي و دستهبندي ما و ديگران در منظومه فکري موردنظر هاليوود است.
نکته حائز اهميت اينکه تنوع روشهاي بيان هنري و تنوع سبکهاي بهکارگرفته شده توسط هنرمند، برخاسته از بينش و انتخاب اوست و اين نظام نشانهاي به نظامي از معاني خاص تکيه دارد و در نتيجه براي تحليل سبکها و تنوع بيان ميبايست به درک جهانبيني و بينش او نائل شد. چه در جهان معاصر که نقش رسانهها در فرهنگ و رفتارهاي فرهنگي از حد انتقال پيام بسيار فراتر رفته است، اهميت اين جريان بيشازپيش روشن ميشود. از ديدگاه پستمدرن، رسانهها و فرهنگ (و به تعبيري گفتمان) صورتبخش و شکلدهنده همه اشکال، روابط و کردارهاي اجتماعياند و برداشت ما از خود، جهان و جامعه و بهطورکلي واقعيت محصول چهارچوب رسانهاي ـ فرهنگي است.
برخلاف نظر مدرنيستها که گفتمانها، فرهنگ، زبان و رسانه را بازتاب و ايينه واقعيات بيروني ميدانستند، پستمدرنيسم، زبان، گفتمان و فرهنگي که در عصر جديد در رسانهها بازتاب مييابد را تعريفکننده و سازنده واقعيات و شيوه زندگي ميداند و در واقع معتقد است که <واقعيت> موجود همان گفتماني است که هستي نامحصور را محصور و امکاناتي ديگري را حذف ميکند. جهان پستمدرن جهاني مافوق واقع است که در آن مردم با تعبيرها و تصاوير سروکار دارند و نقش رسانهها در اين ميان البته کانوني و تغييردهنده است. در حقيقت، در جهان پستمدرن، تصوير مهمتر و تعيينکننده تر از واقعيت است و واقعيتر از واقعيت ميشود. اين ديدگاه در آثار ژان بودريار ـ خصوصاً کتاب وانماييها ـ متفکر فرانسوي و مهمترين نظريهپرداز فرهنگي پستمدرن به روشنترين وجهي آشکار شده است.
ميتوان معتقد بود که کارکرد اصلي گرايش فرجامشناسانه سينماي آمريکا، ارائه راهحلهاي تخيلي براي مسايل واقعي است و از آنجا که مخاطبان جهاني هاليوود ميتوانند مشکلات و مسايل موجود را در چارچوب روايتهاي تخيلي هاليوود پيگيري کنند، بر عمق اين کارکرد افزوده ميشود. نيز با درنظرگرفتن اينکه پرداختن به مسايل دشوار اجتماعي و يافتن راهحل براي آنها حتي با فرض ناآگاهي از فرآيند آن لذتبخش خواهدبود، وجه ديگري از کارکرد اين گونه آشکار ميشود. در واقع مخاطب فيلمهاي اين گونه، در ضمن رويارويي با مسايل و بحرانهاي دشوار و بحثبرانگيز، از عواقب پيگيري آنها برکنار ميماند و ازاينرو استقبال از اين آثار لذتي دوچندان پيدا ميکند. اين پذيرش گسترده در ميان مخاطبان، به هاليوود امکان ميدهد تا در مسير اهداف ايدئولوژيک خود پيشتر رود و از اسطورهها و روايتها در خدمت خواستههاي خود بهره ببرد.
استفاده از تکنيکهاي خاص در جريان ساخت و ارائه فيلمهاي آخرالزماني به رونق اينگونه ميافزايد. اختلاط گونههاي مختلف (ترسناک، رمانتيک، علميتخيلي و...) و بهرهگيري از عناصر جذابيتزا مانند جلوههاي جنسي، درگيرکردن همه اقوام و ملل غرب و شرق و تأکيد بر بعد همگاني مسايل (مانند آنچه در آرماگدون، هريپاتر و ماتريکس ديده ميشود) و از همه بارزتر، اصرار بر خلق صحنههاي بزرگ و جلوههاي ويژه فوقالعاده، از جمله روشهايي است که در فيلمهاي آخرالزماني نيز به شدت موردتوجه واقع ميشود.
فيلمهاي بسياري ميتوان نام برد که به واسطه طرح مشکلات زندگي انساني در بستر واقعيات و سپس حلوفصل کردن آنها در فضاي تخيلي به گونه فرجامشناسانه هاليوود مربوط ميشوند. سهگانه مرد عنکبوتي که در چاچوب مجموعههاي سوپرمن و بتمن توليد شده، نمونه بارزي از اين دسته آثار محسوب ميشود؛ زندگي مردم شهر ازيکسو با کمبودها، ناهنجاريها و بيعدالتيهايي محاصره شده و ازسوي ديگر تهديد يک دشمن خطرناک که درصدد برهمزدن نظم اجتماعي است، آن را با مشکل مواجه ميسازد. براي پايانيافتن اين وقايع به يکباره با ظهور يک ابرمرد ـ در قالب يک شهروند عادي که به شکل غيرواقعي قدرتي مافوق طبيعي يافته ـ راهحلي پيدا ميشود و اينگونه نخستين کارکرد گرايش فرجامشناسانه هاليوود رقم ميخورد. اين رويه که در فيلمهايي نظير آرماگدون به شکلي ديگر تکرار ميشود ـ و اين بار براي حلوفصل بحران برخورد يک شهابسنگ با زمين دانشمندان و سربازان آمريکايي وارد ميدان شده و رؤياگونه مردم سراسر جهان را از اين نگراني ميرهانند ـ در واقع نوعي <فراروايت> است.
اگرچه تصور عمومي مخاطبان اين فيلمها متوجه تخيليبودن اين فراروايت است اما تکرار اين ماجرا در بستر زمان و در فيلمهاي مختلف باعث ميشود تنها راهحلي که در ذهن مخاطبان در مواجهه با مسايل و مشکلات اينچنيني نقش ميبندد، همان چيزي باشد که در اين دسته از فيلمها شبيهسازي شده است. به عبارت ديگر در اين کارکرد گرايش فرجامشناسانه هاليوود، مشکلات عالم واقع حل نميشوند بلکه اين مخاطبان هستند که با تصور سامانيافتن آنها در عالم خيال به نوعي با آنها کنار ميايند و شرايط موجود را ميپذيرند. ازاينرو ميتوان گفت که اين کارکرد، نه تنها به نجات نميانديشد که انديشه نجات را نيز به سخره ميگيرد و حکم به برتري وضعيت بد اکنون ميدهد و جالب آنکه در پارهاي آثار به غيرواقعي بودن موضوع نجات و کذب ادعاهاي منجياني که به وضعيتي جز شرايط موجود دعوت ميکنند، اشاره ميشود.
بهنظر ميرسد فيلمهاي موعودگرايي که اين مسير را دنبال ميکنند، سعي در القاي بازتابي پيامي سودجويانه دارند و از آنجا که عمدتاً به نوعي تقليلگرايي در محتوا و ايده دامن ميزنند و با مصادره وضع موجود به سود خود از آب گلآلوده ماهي ميگيرند، ميتوان انتظار داشت که همواره انگيزهها و مقاصد ايدئولوژيک و هژمونيک در توليد آنها مؤثر بوده باشد.