روزهای بارانی
مظفر سالاری
دست ها را روی دسته صندلی چرخ دارش ستون کرد و با تکیه بر دیوار، کنار پنجره ایستاد. بچه ها باز مثل هر سال، دور هم جمع شده بودند. صدای آن ها را از توی حیاط شنیده بود.
دستش را بالا برد و نوک پنجه اش را زیر چفت زد. چفت صدایی کرد و بالا رفت. پنجره را باز کرد. صداها نزدیک تر شد. بچه ها ده تایی بودند. داشتند زمین افتاده مقابل خانه را جارو می زدند.
ـ «چه گرد و خاکی راه انداخته اند. پنجره را ببند مجید.»
مجید پنجره را بست و برگشت به مادرش نگاه کرد. مادر نگاهش را دزدید و مشغول جابه جا کردن پشتی ها شد که روکش های گلدوزی شده داشتند.
ـ «می خواهم بروم بیرون.»
ـ «می بینی که چه گرد و خاکی است. هنوز زود است. از فردا چادر می زنند و وسایل را می چینند.»
مادر رفت سراغ آینه و شمع دان های روی پیش بخاری، تا آن ها را گردگیری کند.
ـ «فردا عصر، آینه و شمع دان ها را می بریم و به بچه ها می دهیم. تو هم اگر توانستی به آن ها کمک می کنی.»
مجید دیگر حرفی نزد و به بیرون چشم دوخت. بچه ها داشتند آشغال ها را توی فرغون زنگ زده ای می ریختند و او از پشت شیشه موج دار پنجره، به پارسال فکر می کرد که پاهایش سالم بودند و کمک می کرد. چند تا از بچه ها برایش دست تکان دادند و او با آن که غمگین بود، لبخند زد.
صدای بوق که پیچید، مجید با کمک عصاهایش از پله ها پایین رفت. در را باز کرد و وارد کوچه شد. هوا سرد بود. آسمان ابری کوچه، چون تکه ای مرمر، سفید و روشن بود. چند کلاغ آن دورها، ته آسمان کوچه، شنا می کردند. زمینِ افتاده، تمیز و آب پاشی شده بود. مجید فکر کرد باید هرچه زودتر چادر بزنند تا اگر باران آمد، زمین گِلی نشود. یکی از بچه ها در ماشین را باز کرد. مجید عصاها را بالا داد و به زحمت سوار شد.
سر کلاس، مجید نگران بود. باران شروع شده بود و یکریز می بارید. در ماشین را که باز کرد و نوک عصاهایش را روی زمین گذاشت، مطمئن بود که زمین افتاده روبه روی خانه شان به باتلاقی کوچک تبدیل شده است. صبر کرد تا مینی-بوس راه بیفتد و او بتواند آن طرف کوچه را ببیند. چرخ ها که آب و گل کف کوچه را شیار داد و دور شد، مجید از آن چه دید، خشکش زد. چند تا از بچه ها هم کنار زمین ایستاده بودند. سر و شانه های شان خیس بود؛ ولی آن ها چنان ماتمی گرفته بودند که به ریزش باران توجهی نداشتند. وسط زمین، یک کامیون آجر خالی شده بود. مجید از عرض کوچه گذشت و خود را به بچه ها رساند. دوست داشت شریک غم آن ها باشد و سر و شانه او هم خیس شود.
باران تا سه روز، پراکنده می بارید. بچه ها دیگر پیدای شان نبود. به کوچه آن طرفی رفته بودند. جایی که میدان گاه وسیعی داشت و هر سال چادر بزرگی می زدند و از تمامی محله، مردم برای تماشای آینه بندان و خوردن شربت و شیرینی به آن جا می رفتند. مجید ماند و کوچه خیس و خلوت و آجرهای وسط زمین که از پشت پنجره، به او دهن کجی می کردند.
دو روز به نیمه شعبان مانده بود که فکری به خاطر مجید رسید. بچه ها توی زمین والیبال مشغول بازی بودند. مجید کنار تور ایستاده بود و داوری می کرد. دلش پَر می زد برای این که بتواند قاطی بچه ها شود و چنان جست وخیزی کند که همه را به حیرت وا دارد؛ ولی همان گوشه هم که ایستاده بود، پاهایش حس نداشتند؛ گویی به خواب رفته بودند. صدای بوق ماشینی از توی کوچه شنیده شد.
مجید به یاد زمانی افتاد که ماشین داشتند. گاهی او در پارکینگ را باز می کرد تا پدرش ماشین را بیرون ببرد. پدر که تصادف کرد و پاهای او صدمه دید، ماشین هم فروخته شد. پدرش که احساس گناه می کرد، دیگر ماشین نخرید. از آن روز تا به حال، پارکینگ خالی افتاده بود. مجید به پارکینگ خالی و نیمه تاریک فکر کرد. دوباره صدای بوقی شنیده شد و مجید مانند برق گرفته ها چشمانش درخشید. برای لحظه ای پارکینگ را دید که پر از نور شده بود. لبخندی زد. فهمیده بود چکار باید بکند.
مجید تندتر از هر روز از ماشین پیاده شد و پلهها را بالا رفت. بوی قورمه سبزی توی اتاق پیچیده بود. مادر و خواهرش توی آشپزخانه بودند. مجید خوش حال و خندان سلام کرد و خواست غذا را بچشد. مادر که تعجب کرده بود، قاشق را توی دیگ زد و به دست مجید داد. خواهرش که از او بزرگ تر بود، گفت: «لابد بیست گرفته.»
مجید هول هولکی، لوبیا قرمزهای داغ را جوید و پرسید: «پروین، حاضری به من کمک کنی؟»
پروین بشقاب میوه را روی موکت میان آشپزخانه گذاشت و گفت: «لابد باز هم می خواهی گلدان هایت را جابه جا کنی یا روزنامه دیواری بنویسی.»
مجید خواست بنشیند که مادر گفت: «اول لباس هایت را در بیاور.»
مجید رو به بیرون آشپزخانه عصا زد و به خواهرش گفت: «فقط این را بدان که خیلی کار داریم.»
بعد از ظهر آن روز، مجید پس از راضی کردن پدرش، درِ آهنی پارکینگ را که پایین پله ها بود، باز کرد و وارد آن شد. پارکینگ نیمه تاریک بود و بوی نم می داد. چراغ را روشن کرد. بالای لامپ را تار عنکبوت و کف پارکینگ را خاک گرفته بود. مقداری موزاییک و خِرت و پِرت های دیگر، دیده می شد. دیوارها سیمانی بودند و سقف کوتاه بود. پروین که آمد، دست هایش را به کمر زد و گفت: «ول کن مجید. این جا اصلاً مناسب نیست.»
مجید یکی از عصاهایش را به دیوار تکیه داد، جارو را برداشت و گفت: «من این کار را می کنم. تو اگر خیال می کنی فایده ای ندارد برو.»
پروین روسری اش را پایین کشید و رفت در بزرگ و رو به کوچه پارکینگ را باز کرد. روشنایی کوچه توی پارکینگ ریخت و بوی باران را هم با خود آورد.
خواهر و برادر ساعتی کار کردند تا توانستند کف پارکینگ را تمیز کنند. مادر وقتی آمد و نتیجه کار را دید، لبخندی زد و گفت: «مدتی بود که تصمیم داشتم این جا را تمیز کنم. برای دیوارها چه فکری کرده اید؟»
پروین گفت: «اگر وسط پارکینگ پرده ای آویزان کنیم و دیوارهای دو طرف را با پارچه بپوشانیم، خیلی قشنگ می شود.»
این کار را با کمک پدر که از سر کار آمد، انجام دادند. وقتی موکت کف پارکینگ پهن می کردند، پدر پرسید: «اگر برای جشن، کوچه بغلی می رفتی بهتر نبود؟»
مجید گفت: «دلم می خواهد وقتی آقا می آید، ببیند که توی این کوچه هم جشن گرفته اند.»
پدر لبخندی زد و آهسته به همسرش گفت: «چقدر بچه ها پاک و ساده اند.»
مادر گفت: «بگذار توی دنیای خودش باشد. چند روزی گرفته و غمگین بود. حالا یک سرگرمی برای خودش پیدا کرده و خوش حال است. خود همین تحرک، برایش خوب است.»
پدر با سنجاق، دو تا از روزنامه های دیواری پسرش را به پرده آویزان کرد و گفت: «راستی یادم باشد فردا شیرینی هم بخرم. جشن بدون شیرینی که نمی شود.»
مجید خوش حال شد. مادر گفت: «من هم شربت درست می کنم.»
شب که شد، مجید ترجیح داد ساعتی توی پارکینگ بماند و درسش را همان جا بخواند. پارکینگ سر و صورتی به خودش گرفته بود. گلدان های توی حیاط را آورده و در اطراف چیده بودند. چند صندلی فلزی را هم در یک ردیف گذاشته بودند تا کسانی که در این جشن کوچک شرکت می کردند، بتوانند روی آن ها بنشینند. پروین که مجید را برای شام صدا کرد، مجید با خوش حالی نگاهی به پارکینگ انداخت و چراغ را خاموش کرد و از پله ها بالا رفت.
صبح روز نیمه شعبان که مجید از خواب بیدار شد، اولین صدایی که به گوشش خورد، صدای چکه های تند باران بود که روی کولر پشت بام، ضرب گرفته بودند. دلش به هم فشرده شد. انتظار روزی آفتابی را داشت. خود را به سوی پنجره کشید و حیاط را نگاه کرد. باغچه ها پر از آب بودند. آسمان تیره بود و نشان می داد که باران تا ساعت ها ادامه خواهد داشت.
نماز را که خواند، کتش را پوشید و خود را به پارکینگ رساند. آن¬جا سرد بود. به کوچه نگاهی انداخت. پرنده ای هم پر نمی زد. پارکینگ خیلی زیبا شده بود. مادر آینه و شمعدانش را آورده و روی میز کوچکی گذاشته بود. دو تا از همسایه ها هم نوار و ضبط صوت و شیرینی خانگی آورده بودند.
پروین صبحانه مجید را به پارکینگ آورد و او غذایش را آن¬جا خورد. هوا که کمی بهتر شد، مجید در پارکینگ را باز کرد. باران آهسته¬تر می بارید. سقف کوتاه باعث می شد که باران تو پارکینگ نریزد. توی کوچه، آب زیادی جمع شده بود و تک و توک ماشین و عابر پیاده ای که می گذشتند، دچار مشکل می شدند. آن ها که از کنار پارکینگ عبور می کردند و صدای سرود را می شنیدند، نگاهی به آن جا می انداختند و می گذشتند.
نزدیک ظهر، چند تا از بچه های همسایه آمدند، چند دقیقه ای نشستند و رفتند تا به جاهای دیگر سر بزنند. باران هم-چنان می بارید. پدر که با سینی ناهار آمد، نشست و با پسرش غذا خورد.
ـ می خواهی برو استراحت کن، تا برگردی من این جا هستم.
مجید که فکرش جای دیگری بود، گفت: «از بچه های کلاس دعوت کردم که بیایند، ولی هیچ کدام نیامدند.»
پدر، نوار را عوض کرد و گفت: «می بینی که چه هوایی است. این کوچه هم هر وقت یک باران حسابی می بارد، دریاچه می شود. فقط ماهی کم دارد. بچه ها شاید تا عصر آمدند. نشانی را بلدند؟»
مجید سری تکان داد. از آن جا که او نشسته بود، تصویر آجرهای خیس وسط زمین، از توی دریاچه پیدا بود. پدر برای خودش لیوانی شربت ریخت و گفت: «می خواهی عصر، سری به خیابان ها بزنیم؟»
ـ «نه، من همین جا هستم. تا شب باید باشم. شاید بچه ها آمدند.»
هوا می رفت تاریک شود که تگرگ شدیدی بارید. مجید با خود گفت: «دارند کوچه را نُقل باران می کنند.»
نقل های ریز و درشت با سر و صدا توی آب می ریختند.
ـ «حالا همه می توانند یک شربت حسابی بخورند.»
مجید هرچند دندان هایش به هم می خورد، ولی لبخند زد. احساس می کرد منظره شگفت انگیزی را می بیند. عصاهایش را زیر بغل زد و رفت کنار در ایستاد تا آن منظره جالب را بهتر ببیند.
ساعتی بعد صدای ترقه و فشفشه به گوش رسید. مجید می توانست گوشه ای از آسمان را ببیند. نقطه های نورانی را می دید که بالا می رفتند و ناگهان به صدها ذره تقسیم می شدند. ذره ها رنگارنگ بودند. او می دانست که مردم توی خیابان ها، با وجود سرما و باران جشن گرفته اند. می دانست که توی درختان لامپ های رنگارنگ روشن است و شادی موج می زند. سال قبل با پدر و مادر و خواهرش تا نیمه شب، توی خیابان ها گشته بودند.
آسمان برق شدیدی زد و بعد صدای رعد، شیشه¬ها را لرزاند. آسمان هم در جشن شرکت کرده بود. باران باز تند شد. مادر با پتویی آمد و گفت: «فکر نمی کنی دیگر بس باشد؟ هوا خیلی سرد است. می ترسم سرما بخوری.»
هنوز فشفشه ها توی آسمان پخش می شدند و گه گاه رعد و برق با آن ها همراهی می کرد.
ـ «شما برو، می آیم.»
مادر پتو را دور پسرش پیچید و پرسید: «فکر می کنی کسی می¬آید؟»
مجید جوابی نداشت بدهد؛ ولی دلش می¬خواست تا ساعتی دیگر بماند.
ـ «می¬خواهی به پروین بگویم برایت بخاری بیاورد؟»
ـ «سردم نیست.»
ـ «نگران پاهایت هستم. اگر یخ کنند، دوباره دردشان شروع می¬شود.»
مجید پتو را روی پاهایش کشید تا خیال مادرش راحت شود. مادر که رفت، مجید ضبط¬صوت را خاموش کرد. دلش می¬خواست به صدای باران گوش کند. از بچه¬های کلاس دلگیر بود. اگر یکی از آن¬ها هم سری به او زده بودند، خوش-حال می¬شد. توی همین فکرها بود که صدای بال پرنده¬ای به گوشش رسید. فکر کرد خیالاتی شده است. صدا نزدیک بود. ناگهان کبوتری سفید، خیلی آرام از بالا آمد و روی پشتی یکی از صندلی¬ها نشست. مجید به کبوتر خیره شد. تمام پرهایش خیس بود و به تنش چسبیده بود. دقیقه¬ای نگاهش کرد. آمدن پرنده سفید او را خوش¬حال کرده بود. دلش می-خواست به او غذا بدهد؛ ولی می¬ترسید اگر تکان بخورد، پرنده بپرد و برود. کبوتر، گردن بلندش را بالا گرفته بود و به او نگاه می¬کرد. مجید با خودش فکر کرد: «بالاخره یکی آمد. حالا با خیال راحت می¬توانم بروم. شاید آمدن این کبوتر نشانه این باشد که ... .»
کبوتر یک مرتبه پرید و رفت و او را با فکر نیمه تمامش، رها کرد.
مجید خسته شده بود. تصمیم گرفت بلند شود و در را ببندد. می خواست قضیه کبوتر را برای پدر و مادرش و پروین تعریف کند. پتو را کنار زد و با کمک عصاهایش ایستاد، صدای آرام قدم هایی را شنید. کسی نزدیک می شد. مجید نگاهی به ظرف شیرینی و پارچ شربت انداخت و منتظر ماند. عابر مقابل پارکینگ که رسید، ایستاد. او خیس شده بود. مجید تا به حال او را ندیده بود. مرد با دقت به مجید و پارکینگ نگاه کرد. مجید فکر کرد: مثل یک فرمانده بسیجی است. لابد دارد گشت می زند و مراقب اوضاع و احوال است.
ـ «سلام.»
ـ «سلام.»
مرد قدمی جلو گذاشت و گفت: «اجازه می دهی بنشینم؟»
مجید با خوش حالی گفت: «بله بفرمایید.»
مرد نشست. دانه های باران لابه لای ریش مشکی اش برق می زد. مجید به زحمت ظرف شیرینی را برداشت و جلوی او گرفت. مرد یکی از شیرینی ها را برداشت و خورد.
ـ «شیرینی خانگی است. درست است؟»
مجید خواست تو لیوان شربت بریزد که تعادلش به هم خورد و نزدیک بود بیفتد. مرد به چابکی بازوهای او را گرفت و بعد عصایش را که افتاده بود، دستش داد. مجید تو لیوان شربت ریخت و گفت: «بله. این ها را هاجرخانم پخته. مادر شهید است. هر سال می پزد.»
ـ «خوش مزه است. دستش درد نکند. پسرش که شهید شد من کنارش بودم.»
مرد، لیوان شربت را از دست مجید گرفت و طرف روزنامه های دیواری رفت و با دقت نگاه کرد.
ـ «آفرین. دست تو هم درد نکند. اگر تلاش کنی، نویسنده خوبی می شوی.»
ـ «شما فرمانده هستید؟»
مرد گفت: «آره، خیلی هم به سربازهای کوچولویی مثل تو احتیاج دارم.»
مجید سرش را پایین انداخت. با آن پاها چطور می توانست سرباز خوبی باشد. مرد به مهربانی انگشتش را زیر چانه مجید گذاشت و سرش را بالا آورد.
ـ «خیلی از دوستانم در جنگ مجروح شده اند و مثل تو از عصا و صندلی چرخ دار استفاده میکنند؛ ولی آن ها هنوز هم سربازهای خوبی هستند.»
مجید خوش حال شد. مرد دوباره نشست و در حالی که شربتش را می خورد، با خنده از مجید پرسید: «تو چرا از خودت پذیرایی نمی کنی؟»
خم شد و توی لیوانی شربت ریخت و به دست مجید داد. مجید هم خنده اش گرفت. یکی آمده بود و از او پذیرایی می¬کرد. هنوز صدای ترکیدن ترقه به گوش میرسید. مجید شربت را که خورد، پرسید: «شما این اطراف زندگی می کنید؟»
ـ «بله، همین نزدیکی ها.»
ـ «لباس تان خیس شده، ممکن است سرما بخورید.»
مرد باز لبخند زد و گفت: «تو هم همین طور... حالا اگر اجازه بدهی من دیگر می روم. تو هم خسته ای. برو و استراحت کن.»
مرد بلند شد و به بیرون نگاه کرد.:
ـ «چه آبی تو کوچه جمع شده.»
ـ «پدرم گفت فقط این دریاچه، ماهی کم دارد.»
هر دو خندیدند. مرد دستش را به طرف مجید دراز کرد. مجید با او دست داد. دست های مرد گرم بود.
ـ «از پذیرایی ات متشکرم. جشن کوچک و قشنگی راه انداخته ای. امیدوارم پاهایت زود خوب شود. خداحافظ.»
ـ «خدا نگه دار.»
باران همچنان می بارید. صدای گام هایش تا چند لحظه شنیده می شد. مجید خمیازه ای کشید و بلند شد و در پارکینگ را بست. با خودش گفت: شرط می بندم گشت می زند.
ظرف شیرینی و پارچ شربت را برداشت و راضی و خوش حال از پارکینگ بیرون رفت. از پله ها بالا رفت. می خواست همه چیز را با آب و تاب تعریف کند. وارد اتاق که شد، پدر و مادر و خواهرش با چشمان گردشده شان به او خیره شدند. مجید جا خورد. نمی دانست آن ها چه شان شده است. پدرش روی زانو برخاست و با چشمان پر از اشک نالید: «مجید جان عصاهایت!»
تازه آن وقت بود که مجید متوجه شد عصاهایش را تو پارکینگ جا گذاشته است.