آن زن
معصومه سادات میرغنی
گوشه اتاق نشستهام. تمام استخوانهایم درد گرفته. چند ساعتی است که باد شدیدی میوزد. در و پنجرهها را بستهام اما باز تمام تنم درد میکند و سوز سرما آزارم میدهد. عصر دیگری است.
کتابچه دعایم را برداشتم و دست به زانوهایم گذاشته تا بلند شوم که دردی در پاهایم پیچید. زیر لب گفتم: «مولاجان! تو که میدانی این سی و شش جمعه را تنها به عشق دیدارت به مسجدهای شهر رفتهام. امروز هم خودت توفیقش را بده تا بتوانم به عهدم وفا کنم.»
همان طور دست به زانو، صلواتی فرستادم و خواندم: اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن(ع).
آرام آرام بلند شدم. عبا را روی شانههایم صاف کردم. عمامه را روی سر گذاشتم و در حالی که پاهایم را روی زمین میکشیدم، به طرف حیات رفتم.
نعلین را به پا کردم و از خانه خارج شدم. خداوندا! اگر این چند هفته آخر هم بگذرد و چهل هفتهام تمام شود و مولا را نبینم، چه کنم؟ باز هم چهل هفته دیگر شورع به خواندن زیارت عاشورا میکنم، اما اگر باز هم دیدار روی آقا نصیبم نشد، چه؟
از چند کوچه که گذشتم، گوشه گنبد طلایی حرم را دیدم. لحظهای ایستادم. دست به سینه گذاشته و سرم را خم کردم: «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)! یا رضای غریب! دعا کن زیارت امام غائب نصیبم شود.»
دستم را پایین آورده و داخل مسجد انتهای کوچه شدم. کسی آنجا نبود. روبهروی محراب نشستم. صلوات فرستادم.
دستهایم را بلند کردم و دعای فرج را خواندم. اشکم که سرازیر شد، کتابچه را باز کردم و زمزمهکنان خواندم: «السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یابن رسولالله، السلام علیک یا خیرة الله و ابن خیرته... .»
به آخرهای دعا که رسیدم، حس کردم مسجد بیش از پیش روشن شده است. سر بلند کردم. نگاهم به محراب فیروزهای مسجد افتاد. نور عجیبی تمام مسجد را پر کرده بود. بوی بسیار خوشی را استشمام کردم. حال عجیبی پیدا کردم.
دستم را بالای پیشانی گذاشتم تا بهتر بتوانم شعاع نور را ببینم. این نور زیبا و درخشان چه بود و از کجا میآمد؟ چند خط آخر دعا را خواندم و بلند شدم. از مسجد که بیرون آمدم، رد نور را گرفتم و به راه افتادم.
به خانهای نزدیک مسجد رسیدم. دیوارهایش کاهگلی بود و کهنگی چند آجر کنارِ در، توی چشم میزد. نور از در نیمه باز خانه به بیرون راه یافته بود. لحظهای به آن خیره شدم. در را بیشتر باز کردم و به درون خانه نگریستم. از پنجره یکی از دو اتاق خانه، نور بیرون زده بود. جلوتر رفتم. دیوار اتاق از چندین جا ترک خورده بود و غم داشت. صدای ذکری گوشم را پر کرد.
قدمی برداشتم و داخل شدم. سیدی روی فرش کهنهای نشسته بود و ذکر میگفت. خواستم به چهرهاش نگاه کنم، اما نتوانستم. انگار قدرتش را نداشتم. تنم شروع به لرزیدن کرد. حس کردم آشناست... نکند اوست... اما آخر هنوز که چند جمعه مانده... اشک از چشمانم سرازیر شد. با شوق به سویش رفتم و گفتم: مولاجان سلام! السلام علیک یا صاحبالزمان(عج).
لبخندی زد و جواب سلامم را داد. ملافه سفیدی رو به رویش پهن بود و گویی زیر آن کسی خوابیده. آخر چه کسی این زیر است؟ این نور چیست؟ چرا شعاعش باید تا مسجد کشیده شود و به چشم من برسد؟ به چهره نورانی مولا نگاه کردم.
چهقدر منتظر شنیدن کلامی از او بودم. چهقدر به امید دیدن رویش روزها را با سختی سپری کردم و اکنون... قدمی جلو آمدم و کنار حضرت نشستم. دستهایم را نزدیک بردم و خواستم دستش را بگیرم که فرمود: «چرا اینگونه به دنبال من میگردی و این رنجها را متحمل میشوی؟»
تصویر تمام روزهای جمعهای که عصر یا غروب در گرما، سرما، باد، باران یا برف راهیِ یکی از مساجد شهر میشدم، یکی یکی از ذهنم گذشت و لحظهای صدای زیارت عاشورا خواندنهایم در گوشم پیچید. از خود پرسیدم: «یعنی این کیست؟ چرا آقا او را معرفی نمیکند؟»
که دیدم به سمت جنازه اشاره کرد و فرمود: «مثل این باشید تا من به دنبال شما بیایم.»
یعنی این شخص چه کرده که مولا این گونه از او میگوید؟ عالم بوده یا عارف؟ چه ذکری گفته و چه اعمالی انجام داده که باید مثل او باشم؟
باز صدای آرام او از فکر بیرونم آورد: «این بانویی است که در دوره بیحجابی (دوره رضاخان پهلوی) هفتسال از خانه بیرون نیامد تا نامحرم او را نبیند.»
اشک از چشمانم سرازیر شد و به جنازه زن، خیره شدم.
منبع: میرمهر، مسعود پورسیدآقایی،انتشارات حضور، ص 43.