پای پیاده می روی
الهام محصل
مانند تو می گذرند، اما انگار تو را نمی بینند. با طمانینه قدم می زنند. مردهای لاغر اندام که دستان زنانشان را در دست گرفته اند و انگار که از مسافرت هایشان یا از خرید و مهمانی برای هم می گویند.
تو بی خیال نشسته ای در کنار جوی آب و مشغول شستن هستی. شاید می خواهی بی خیال باشی، اما... .
می شویی و می شویی کهنه های نرگس را لباس های پنج بچه. با خود می گویی کاش نرگس هم بزرگ می شد و کمک حالت بود. عباس صبح ها با اخم از کنارت بر می خیزد و بی آن که حرفی بزند لباس هایش را می پوشد و به سر کار می رود.
تو هم مثل همیشه از صبح می شویی و می پزی و جارو می کنی و بعد خانه های بالا ی شهر و بعد آنجا نیز می شویی و می پزی و ... .
اما آن جا نیازی نیست به کنار جوی آب بروی تا لباس بشویی و با خود تمرین کنی که بی خیال رهگذران باشی. در خانه های بالای شهر لازم نیست برای شستن لباس و کهنه های بچه یخ ها را بشکنی.
صبح قبل از آن که بیدار شوی کنارت نشسته است و به دست هایت نگاه می کند. عباس به صورت گل انداخته ات می نگرد و چشمانت را که باز کردی بی آن که از خوابت بپرسد ابرو هایش در هم می برد. تو شاید می دانی که خجالت می کشد.
تو می دانی که اگر می توانست یک لیوان آب پرتغال در دستش می گرفت و با یک بوسه چشمانت را به یک روز زیبای زمستانی دعوت می کرد و با سر خوشی لباس می پوشید و می رفت. مثل مردهای خانه های بالای شهر.
امروز صبح دیرتر از معمول از خواب بیدار می شوی. از عباس خبری نیست. نرگس گریه می کند. دو پسرت هم به سر کار رفته اند دختر هایت پشت دار قالی. نرگس را شیر می دهی و جایش را عوض می کنی و بقیه کهنه ها و لباس های کثیف را بر می داری و از خانه بیرون می روی.
توی کوچه پس کوچه های قدیمی به راه می افتی با یک سبد از لباس های کثیف. می دانی به کجا می روی اما نمی خواهی به سرمای آب فکر کنی. نمی خواهی به شکستن یخ های آب جوی فکر کنی به بی حس شدن انگشتان ظریفت.
شاید خود را مانند گردشگری می بینی که به یک شهر کوچک ساحلی آمده و هفته ها وقت دارد تمام سوراخ سنبه های شهر را سرک بکشد. به مغازه های شهر با آن حجم های تو در تو خیره بشوی و خرید زیادی اجناس دلت را بزند.
شاید به یک کتاب فروشی بروی، اما از خرید زیاد کتاب زده نمی شوی. چون تو درس و کتاب را دوست داری و انگار که چند کلاسی هم به همت مادرت سواد آموخته ای.
از میان کوچه که می گذری بوی عود و ادویه تو را از مغازه های رنگین بیرون می آورد و می بینی که به جوی آب یخ زده رسیده ای. چقدر در راه بودی؟
یادت نمی آید چون تند آمدی امروز حدود ده دقیقه دیر بیدار شدی. شاید به خانه های بالای شهر دیر برسی. سنگ همیشگی را بر می داری، یخ ها سفت تر و سخت تر از همیشه شده اند.
بالاخره موفق می شوی و سریع تر شروع به شستن می کنی. با خود عهد می کنی که مردان لاغر و زنان سرخاب مالیده نه نگاه بکنی و نه فکر، اما باز هم همان حرف های تکراری و همان عطر های مست کننده، بی آن که تو را ببینند از کنارت رد می شوند.
باز هم بر سر عهد خود نمی مانی و باز هم به زنان و لباس هایشان و حتی دست هایشان که ترک نخورده و در بیست و هشت سالگی چروک نخورده می نگری.
چند مرد که با هم در حال صحبت هستند از دور می آیند. آستین هایت را پایین تر می کشی. دستانت را که دیگر از سرما به کبودی می زنند، زیر بغل می بری تا کمی گرمای بدنت آرامشان کنند.
کهنه و یقه های لباس های مردانه بسیار سخت پاک می شوند. بسیار می شویی. دوباره دستانت را جلوی دهانت می آوری و ها می کنی. دستانت آن قدر بی حس شده که حتی به سختی چادرت را که کمی عقب رفته، جلو می آوری.
مردها به تو نزدیک تر شده اند و در دلت می گویی کاش زودتر بروند. در دلت با کسی حرف می زنی. می گویی که نمی خواهم مسبب گناهی شوم. آستین هایت را کاملا پایین می کشی. برایت مهم نبود که خیس شوند فقط می خواستی گناه کار نشوی.
باز با خودت می گویی که اگر مجبور به شستن لباس در این جوی آب نبودی هیچ گناهی متوجه ات نبود. نذر می کنی پای پیاده بروی. در دلت این نذر را تایید می کنی. باید بروی پای پیاده بر سر این عهد خودت خواهی ماند. ناگهان متوجه می شوی از میان مردان رهگذر یکی به سمت تو می آید.
نگاهت را به او انداختی لباس بلندی از روی شانه هایش آویزان بود و روی سرش پارچه ای سیاه به صورت دایره پیچیده بود که سیاهی رنگش نشانه سید بودن آن مرد است. به همراهانش می گوید که بروند.
او ماند، آستین هایش را بالا زد. لباس هارا از داخل سبد تو برداشت و شروع به شستن کرد. تو مات مانده بودی. تعجب کردی که کسی تو را دید. در میان آن همه عطر، عود و ادویه، لباس هایت را که در داخل سبد بودند و یخ جوی را دید.
جلوی چشمانت لباس ها را شست دستانش حتما یخ زدند. در نزدیکی تو شخصی غریب تو را دید. لباس هایت شسته شد. آستین هایش را پایین کشید و کاغذ و مدادی از جیبش در آورد و روی آن چیزی نوشت و به تو داد.
به تو گفت با همسرت به منزل او بروی تا کمکت کند. به آرامی از کنارت گذشت. با خودت فکر کردی که او با آن کفش های وصله پینه دار نباید از آدم های بالای شهر باشد.
اگر ثروتمند است چرا یک کفش در این سرما برای خود نمی خرد. حتما وقتی باران و برف می آید پاهایش یخ می زند. کاغذ را نگاه کردی روی کاغذ آدرسی نوشته بود. در انتهای آدرس نوشته بود روح الله خمینی.
اشک چشمانت اجازه نداد دور شدن آن مرد عبا پوش را ببینی. یادت آمد که باید پای پیاده بروی. سر عهد خود خواهی ماند. پای پیاده به آن مسجد که کمی از شهر دور است باید بروی. باز عهد خودت را تایید و اشک هایت را پاک کردی و باز گفتی پای پیاده به مسجد جمکران می روی.