پای پیاده می روی

:: داستـــان ::

آن زن

گفت‌وگو با محمد مخلصی

نوجوان بهتر از کودک، مفهوم انتظار را درک می کند

گفت و گو با محمود جعفری

بشر نیازمند منجی است

شاعران مهدوی از انتظار می گویند

شاعر مهدوی باید زمينه‌ ظهور را فراهم آورد

گفت و گو با محمد عزیزی

تجلیل از نیمه شعبان، سبب تحول انسان می شود

::گفت و گو::

رویکرد ادبی به مهدویت در نیاز اجتماعی به منجی ریشه دارد

سرنوشت عالم در دست های منتظران

:: متن ادبی ::

رمضان، وقت تنگ است

:: متن ادبی ::

چه زیباست رهایی

بایدها و نبایدهای زمینه سازی برای ظهور

داستان در انتظار

:: شعر مهدوی ::

ای آن‌که بی‌حضور تو من درد می‌کشم

پژوهشی درباره بنیان زمینه سازی ظهور

باید کاری کرد...

:: متن ادبی ::

فرار از دهلیزهای تو در تو

:: با خاطرات مهدوی جوانان::

نذری شب نیمه شعبان

ظهور منجی در کلام امام خامنه ای

سروده ای از مقام معظم رهبری، آیت الله خامنه ای:

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو

منتقم عاشورا می آید

معرفی شاعران مهدوی ::یک::

رضا اسماعیلی، شاعری در انتظار مرد سرخ!

زمینه های ظهور

:: یکی از داستان های برگزیده انتظار نوجوان::

روزهای بارانی

ویژگی های یک نشریه خوب برای کودکان و نوجوانان

رد پای انتظار در غزلیات امام (ره)

وظیفه ما در قبال زمینه سازی برای ظهور

:: گفت وگو ::

از همه ظرفیت ها برای زمینه سازی ظهور بهره نبردیم

::نگاهی به کتاب «فروغ حق»::

مصاف حق و باطل از نهضت حسینی تا انقلاب مهدوی

ملیکا و انتظار نوجوان؛ مشکلات درون مرزی و انتظارات برون مرزی

در میزگرد بررسی مجلات انتظار نوجوان و ملیکا عنوان شد:

نشانه های ویژه امام زمان در انتظار نوجوان و ملیکا کم است

:: داستان مهدوی::

آن ارتباط با خداها

عزاداري حسيني در دوران انتظار

آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل

:: داستان ::

پای پیاده می روی

الهام محصل

مانند تو می گذرند، اما انگار تو را نمی بینند. با طمانینه قدم می زنند. مردهای لاغر اندام که دستان زنانشان را در دست گرفته اند و انگار که از مسافرت هایشان یا از خرید و مهمانی برای هم می گویند.
تو بی خیال نشسته ای در کنار جوی آب و مشغول شستن هستی. شاید می خواهی بی خیال باشی، اما... .

می شویی و می شویی کهنه های نرگس را لباس های پنج بچه. با خود می گویی کاش نرگس هم بزرگ می شد و کمک حالت بود. عباس صبح ها با اخم از کنارت بر می خیزد و بی آن که حرفی بزند لباس هایش را می پوشد و به سر کار می رود. 

تو هم مثل همیشه از صبح می شویی و می پزی و جارو می کنی و بعد خانه های بالا ی شهر و بعد آنجا نیز می شویی و می پزی و ... .

اما آن جا نیازی نیست به کنار جوی آب بروی تا لباس بشویی و با خود تمرین کنی که بی خیال رهگذران باشی. در خانه های بالای شهر لازم نیست برای شستن لباس و کهنه های بچه یخ ها را بشکنی. 

صبح قبل از آن که بیدار شوی کنارت نشسته است و به دست هایت نگاه می کند. عباس به صورت گل انداخته ات می نگرد و چشمانت را که باز کردی بی آن که از خوابت بپرسد ابرو هایش در هم می برد. تو شاید می دانی که خجالت می کشد.
 
تو می دانی که اگر می توانست یک لیوان آب پرتغال در دستش می گرفت و با یک بوسه چشمانت را به یک روز زیبای زمستانی دعوت می کرد و با سر خوشی لباس می پوشید و می رفت. مثل مردهای خانه های بالای شهر.
 
امروز صبح دیرتر از معمول از خواب بیدار می شوی. از عباس خبری نیست. نرگس گریه می کند. دو پسرت هم به سر کار رفته اند دختر هایت پشت دار قالی. نرگس را شیر می دهی و جایش را عوض می کنی و بقیه کهنه ها و لباس های کثیف را بر می داری و از خانه بیرون می روی. 

توی کوچه پس کوچه های قدیمی به راه می افتی با یک سبد از لباس های کثیف. می دانی به کجا می روی اما نمی خواهی به سرمای آب فکر کنی. نمی خواهی به شکستن یخ های آب جوی فکر کنی به بی حس شدن انگشتان ظریفت. 

شاید خود را مانند گردشگری می بینی که به یک شهر کوچک ساحلی آمده و هفته ها وقت دارد تمام سوراخ سنبه های شهر را سرک بکشد. به مغازه های شهر با آن حجم های تو در تو خیره بشوی و خرید زیادی اجناس دلت را بزند. 

شاید به یک کتاب فروشی بروی، اما از خرید زیاد کتاب زده نمی شوی. چون تو درس و کتاب را دوست داری و انگار که چند کلاسی هم به همت مادرت سواد آموخته ای. 

از میان کوچه که می گذری بوی عود و ادویه تو را از مغازه های رنگین بیرون می آورد و می بینی که به جوی آب یخ زده رسیده ای. چقدر در راه بودی؟ 

یادت نمی آید چون تند آمدی امروز حدود ده دقیقه دیر بیدار شدی. شاید به خانه های بالای شهر دیر برسی. سنگ همیشگی را بر می داری، یخ ها سفت تر و سخت تر از همیشه شده اند. 

بالاخره موفق می شوی و سریع تر شروع به شستن می کنی. با خود عهد می کنی که مردان لاغر و زنان سرخاب مالیده نه نگاه بکنی و نه فکر، اما باز هم همان حرف های تکراری و همان عطر های مست کننده، بی آن که تو را ببینند از کنارت رد می شوند. 

باز هم بر سر عهد خود نمی مانی و باز هم به زنان و لباس هایشان و حتی دست هایشان که ترک نخورده و در بیست و هشت سالگی چروک نخورده می نگری. 

چند مرد که با هم در حال صحبت هستند از دور می آیند. آستین هایت را پایین تر می کشی. دستانت را که دیگر از سرما به کبودی می زنند، زیر بغل می بری تا کمی گرمای بدنت آرامشان کنند. 

کهنه و یقه های لباس های مردانه بسیار سخت پاک می شوند. بسیار می شویی. دوباره دستانت را جلوی دهانت می آوری و ها می کنی. دستانت آن قدر بی حس شده که حتی به سختی چادرت را که کمی عقب رفته، جلو می آوری. 

مردها به تو نزدیک تر شده اند و در دلت می گویی کاش زودتر بروند. در دلت با کسی حرف می زنی. می گویی که نمی خواهم مسبب گناهی شوم. آستین هایت را کاملا پایین می کشی. برایت مهم نبود که خیس شوند فقط می خواستی گناه کار نشوی. 

باز با خودت می گویی که اگر مجبور به شستن لباس در این جوی آب نبودی هیچ گناهی متوجه ات نبود. نذر می کنی پای پیاده بروی. در دلت این نذر را تایید می کنی. باید بروی پای پیاده بر سر این عهد خودت خواهی ماند. ناگهان متوجه می شوی از میان مردان رهگذر یکی به سمت تو می آید. 

نگاهت را به او انداختی لباس بلندی از روی شانه هایش آویزان بود و روی سرش پارچه ای سیاه به صورت دایره پیچیده بود که سیاهی رنگش نشانه سید بودن آن مرد است. به همراهانش می گوید که بروند.
 
او ماند، آستین هایش را بالا زد. لباس هارا از داخل سبد تو برداشت و شروع به شستن کرد. تو مات مانده بودی. تعجب کردی که کسی تو را دید. در میان آن همه عطر، عود و ادویه، لباس هایت را که در داخل سبد بودند و یخ جوی را دید. 

جلوی چشمانت لباس ها را شست دستانش حتما یخ زدند. در نزدیکی تو شخصی غریب تو را دید. لباس هایت شسته شد. آستین هایش را پایین کشید و کاغذ و مدادی از جیبش در آورد و روی آن چیزی نوشت و به تو داد.
 
به تو گفت با همسرت به منزل او بروی تا کمکت کند. به آرامی از کنارت گذشت. با خودت فکر کردی که او با آن کفش های وصله پینه دار نباید از آدم های بالای شهر باشد. 

اگر ثروتمند است چرا یک کفش در این سرما برای خود نمی خرد. حتما وقتی باران و برف می آید پاهایش یخ می زند. کاغذ را نگاه کردی روی کاغذ آدرسی نوشته بود. در انتهای آدرس نوشته بود روح الله خمینی. 

اشک چشمانت اجازه نداد دور شدن آن مرد عبا پوش را ببینی. یادت آمد که باید پای پیاده بروی. سر عهد خود خواهی ماند. پای پیاده به آن مسجد که کمی از شهر دور است باید بروی. باز عهد خودت را تایید و اشک هایت را پاک کردی و باز گفتی پای پیاده به مسجد جمکران می روی.
کد مطلب : 289

نذری شب نیمه شعبان

نذری شب نیمه شعبان
جوانان غیرت مند ایرانی همواره در جشن های مذهبی و مراسم عزاداری حضور داشتند و خاطره هایی در این زمینه دارند که هریک خواندنی و به یاد ماندنی است. دو خاطره مهدوی ...

یک دنیا اعتقاد و آرزو در پس جشن های نیمه شعبان

محمد آقایی پر

یک دنیا اعتقاد و آرزو در پس جشن های نیمه شعبان
اگرچه هر سال بر عظمت و شکوه جشن های نیمه شعبان افزوده می شود و از ابزارها و امکانات نوینی برای برپایی جشنواره های مختلف مهدوی بهره می گیریم اما در امتداد این ...

زمينه‌سازي ظهور راهبرد امام خميني (ره) در طراحي و رهبري انقلاب اسلامي

محمد آقایی پر

زمينه‌سازي ظهور راهبرد امام خميني (ره) در طراحي و رهبري انقلاب اسلامي
ايران بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني (ره) قدم به عرصه زمينه سازي ظهور امام عصر (عج) گذاشت كه اين يكي از اهداف مهم امام راحل از انقلاب بود.

نقش امام غايب

سخنرانی تازه منتشر شده ای از امام موسی صدر، به مناسبت ولادت امام زمان(عج)

نقش امام غايب
انديشه مهدويت همواره به مردم مي‏گفت: روز نجات و رهايي وجود دارد، حتي اگر از عمر جهان يک روز بيشتر نمانده باشد. اين نگرش در ما اميد به وجود آورد و در اثر آن ـ ...

تجلیل از نیمه شعبان، سبب تحول انسان می شود

علی پیام

تجلیل از نیمه شعبان، سبب تحول انسان می شود
با محمد عزیزی، شاعر معاصر فارسی زبان اهل افغانستان، درباره جایگاه نیمه شعبان در میان مردم افغان و ضرورت شناخت مهدویت و پاسداشت فر هنگ انتظار گفت و گو کردیم ...

رویکرد ادبی به مهدویت در نیاز اجتماعی به منجی ریشه دارد

محمدرسول پارسا

رویکرد ادبی به مهدویت در نیاز اجتماعی به منجی ریشه دارد
غلامرضا کافی، به عنوان یک شاعر، نام آشنایی است. شاعر شیرین زبان شیرازی، این بار آن سوی میز نشسته است تا از رویکرد ادبی به مهدویت و دلیل گسترش آن بگوید، رویکردی ...